تبليغاتX
واست می میرم

واست می میرم

واست می میرم

امروز دلم خیلی خیلی گرفته

دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده

دوست داشتم امروز مثل قدیما همه دور  هم جمع می شدیم

دوست داشتم به جای این همه دوست که دور و برم هستند چند تا فامیل کنارم بودند


پنج ماهه که هی به خودم دلداری می دم به زودی دوباره خانوادمو می بینم ولی ته دلم می دونم که به همین زودی ها هم نیست وقتی دوباره می بینموشن که دیگه دیره


کاش کشور ما هم مثل کشورای دیگه، یه کشور درست حسابی بود کاش این مسئولین به جای این همه خرابکاری یه بار هم یه کار درست می کردن کاش یه کم وجدان داشتن کاش سرمایه های این کشور به باد نمی دادند

کاش به جای این همه دزدی، به فکر آبادانی بودن

کاش دست از این خودپرستی هاشون بر می داشتن

ولی افسوس که بعد از این همه آدم کشی و دزدی و سرکوب و فریب و دروغ و خرابکاری و..... دیگه براشون وجدانی نمونده


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 1:48  توسط ساناز  | 

خستم

خستم

خستم از این تکرار بی نتیجه


خدایا از تو می خواهم مرا راحت کنی

گرفته  جان  منرا  از عذابم  کم   کنی

این چه عذابی است که مرا ی دهی

این چه سرابی است که مرا می بری

 

چشمان خون بار مرا دیگر که نای گریه نیست

این زمین واین زمان دگر جای من بیگانه نیست

 

در این دنیا  نمی بینم  دلیلی   پس برای  زندگی

منم آشفته احوالم دگرمعنی ندارد پس برایم زندگی

منبع : http://jahannaz.blogfa.com/

البته با دخل و تصرف

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 19:34  توسط ساناز  | 

خستم

کاش زودتر تکلیفم معلوم بشه

یعنی می شه دو یا سه ماه دیگه تکلیفم معلوم بشه و من از تکلیفم خوشحال بشم؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 1:20  توسط ساناز  | 

تو به من قشنگترین لحظه رو دادی

تو شدی مهمون من مهمون قلبم

از صدات زمزمه ی عشقو شناختم

تو به من قشنگترین لحظه رو دادی

من برات قشنگترین قصّه رو گفتم

نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

عاشقی همیشه با من ،عشق من همیشه با تو

گریه ها می گذرن از من لحظه هام پر می شه با تو

اومدی تو روزگارم دیگرون رفتن و رفتن

من اگه واست،عزیزم ،اینو پنهون نکن از من

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:40  توسط ساناز  | 

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

بال و پرم بودی خبر نداشتی

 تاج سرم بودی خبر نداشتی 

سایه سایه به هر طرف که بودم 

همسفرم بودی خبر نداشتی

 

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بزاره

ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط ساناز  | 

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام

سلام

امروز از صمیم قلب نمی خواستم برم دانشگاه حوصله ی کلاس های خسته کننده رو نداشتم  ولی رفتم . دکتر آزمندیان می گه اگر چیزی رو با انگیزه ی قوی بخوای حتما بهش می رسی انگیزه ی من هم برای کلاس نرفتن  بیش از حد قوی بود استاد نیمد

و بهتر از اون اینکه فردا هم دیگه امتحان نداریم

و خیلی اتفاقات خوب دیگه .....

چه روز خوبی

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصراروخواهش

این همه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

می دونم که خنده ی من

واسه تو گریه ی درده

می گذری از من و میری

اما باز من برمیگردم

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هات

چه جوری بازم صبورم؟

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم؟

دور می شی منو نبینی

باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم؟

وقتی نیستی ام یه جوری

با خیالت راضی میشم

می دونی واسه چی از تو

بد میبینم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هردو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز میفهمی

روزی که دنیارو گشتی

من چطوری تورو خواستم

تو چطور ازم گذشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:53  توسط ساناز  | 

نوروز

 

 

يا مقلب القلوب والابصار

 

يا مدبراليل والنهار

 

يا محول الحول والاحوال

 

حول حالنا الي احسن الحال

 

رسيد ايام بهار وگل دميد باز                                   بكوش تا زسرماي خيره رها شوي

 

بگوش عاشقان ؛ بلبل چمن ، همي خواند                مراد فصل ماست كه تو هم زما شوي

 

بهاران خجسته باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:23  توسط ساناز  |